شمارهٔ ۵۵۳
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردم
سخن بیگانه است آنجا اگر خود من سخن گردم
کجا با یک زبان شرح غم او می توان گفتن
مگر از هر سر مو چون زبان گرم سخن گردم
قدم ننهاده ام از خود برون در دشت پیمایی
درین گردش گهی غربت شوم گاهی وطن گردم
وطن گردم چو خود را یک نفس بی خویشتن بینم
شوم غربت هماندم گر دمی با خویشتن گردم
همه اویم چو با خود نیستم زان در خیال او
اگر خارم سمن باشم اگر گلخن چمن گردم
چنین کز وصف رویش از زبانم نور می بارد
عجب نبود که در هر بزم شمع انجمن گردم
چو می پرسد ز من حرفی زبان گرد سخن گردد
چو می گوید به من حرفی به گرد آن دهن گردم
گهی مستور و گه مستم گهی دیوانه گه عاقل
ندانم تا چه فن خواهی از آنرو فن به فن گردم
صراط المستقیم عشق را چون بر یقین باشم
چرا در کوچه های عقل و وهم و شک و ظن گردم
چو آن لعل لب و آن در دندان در خیال آرم
ز عکس هر دو با هم هم بدخشان هم عدن گردم
کنم چون یاد چشمان ز شوخی های خود مستش
برای جلوة آن آهوان دشت ختن گردم
برین می داردم یکرنگی آن شوخ هر جایی
که هم می خانه هم می هم بت و هم برهمن گردم
نمی دانم که در راهش منم سرگشته تر یا او
همین دانم که عمری شد که گردد چرخ و من گردم
کسی قدرم به غیر از دیدة یعقوب نشناسد
اگر یک عمر در کنعان چو بوی پیرهن گردم
اگر از حضرت فیضم رسد فیاض امدادی
عیار هر هنر باشم بهار هر چمن گردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş