شمارهٔ ۵۶۵
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
مژه چو در نم اشک جگر فشار کشم
به جلوه گاه خزان طرح صد بهار کشم
به چهره برگ خزانم ولی به دولت عشق
نهشت گریه که خمیازه بر بهار کشم
سواد خوان خط سبز می تواند شد
به چشم زاهد اگر سرمه زین غبار کشم
به دست وعده مده اختیار قتل مرا
کهنیست طاقت آنم که انتظار کشم
دعا ز صید اجابت چه طرف بربندد
به ناله ای که من از سینة فگار کشم
کرشمه سنجی داغم بهار صد چمنست
چه لازمست که حسرت به لاله زار کشم
به این حیات چرا باید از اجل ترسید
چه باده روز کشیدم که شب خمار کشم
تمام شوقم و در غیرتم نمی گنجد
که آرزوی ترا تنگ در کنار کشم
عروج جلوة بی اعتباریم کافیست
دگر ز چرخ چرا ناز اعتبار کشم
کنون که خونی صد فرصتم نمی دانم
که انتقام چه حسرت ز روزگار کشم
تموج نفسم دام عندلیبانست
به نیم ناله که از جان بی قرار کشم
چنان تزلزل عشق اختیارم از کف برد
که ناله ای نتوانم به اختیار کشم
بس است قوت پروازم آنقدر فیاض
که خویش را به سر راه آن سوار کشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş