شمارهٔ ۵۶۷
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
بغل بر هم نمی آید ز ذوق آن برو دوشم
چه حسرت ها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم
من از یاد تو نادانسته هم بیرون نیارم رفت
که می ترسم کنی دانسته از خاطر فراموشم
به راه بیخودی ها آمد و رفت خوشی دارم
که تا می آردم با خود نگاهش می برد هوشم
نگنجدت بادة من در خم گردون ز بیتابی
به قدر نشیه من کرد پر بی طاقتی جوشم
به تقریر تغافل با دلم دیگر چه می گویی
فدای نازکی های نگاهت تیزی هوشم
غلامی همچو من کم تر به دست افتد سرت گردم
بکن گوشی به حرفم تا ابد کن حلقه در گوشم
هزاران ساغر سرشار پیمود آن نگه با من
هنوز از لذت جام نخستین مست و مدهوشم
به خاموشی سخن ها گفت با من چشم حرافش
که در تقریر یک حرفش کنون عمریست خاموشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş