شمارهٔ ۵۹۷
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم
که خال چهرة عفوست نامة سهیم
به نقد هستی من سکه فنا زده اند
به ملک فقر کنون عمرهاست پادشهم
سرم به گنبد گردون فرو نمی آید
که در قلمرو دیگر زدند بارگهم
عجب که تا به ابد هم رسم به منزل وصل
که عشق او ز ازل کرده است رو به رهم
ز شرمگینی آن نازنین چنان خجلم
که در نظارة او آب می شود نگهم
به پر شکستگی خویش الفتی دارم
که تنگنای قفس را به گلستان ندهم
چنان ز خواب عدم جستم از ازل فیاض
که تا ابد نتوانم نهاد دیده به هم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş