شمارهٔ ۶۰
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
عشق چو پرده بر درد حسن کرشمه زای را
پر کند از شکوه شه آینة گدای را
خیز و بیا و جلوه ده قامت جلوه زای را
حسرت استخوان من طعمه دهد همای را
نیست ز مهر من عجب گر به دل تو جا کند
گرم کند شراره ای در دل سنگ جای را
عشق تو شعله می خورد پردة ناله می درد
بر دم تیغ می برد شوق برهنه پای را
هیچ کسی کند به من آنکه بود همه کسم
دشمن خانه می کند عشق تو آشنای را
پیش رخ تو برگ گل لاف زند ز نازکی
رنگ حیا دهد خدا چهرة بی خدای را
عشق چه خواهد از هنر پنجة سعی بی اثر
عقده شود کلید در عقل گره گشای را
روی نکو نمی شود مبتذل از نگاه کس
دیدن جنس قیمتی کم نکند بهای را
سیر ندیده می رود روی تو فیاض کنون
بهر نگاه واپسین رخ بنما خدای را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş