غزل شمارهٔ ۲۱۸
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
آن شوخ که داد دلبری داد
در فن ستمگریست استاد
بنیاد مرا بخواهد او کند
کرده است دگر ستیزه بنیاد
از جور و جفاش کی برم جان
و ز بیدادش کجا برم داد
از غمزه کافرش صد افغان
و ز دست غمش هزار فریاد
یک لحظه نمی رود ز یادم
یک لحظه نمیکند مرا یاد
باد است بگوش او حدیثم
آندم که رساندش بدو باد
خرم چو شوم دلش غمین است
گردم چو غمین دلش شود شاد
گر جان خواهد فدا توان کرد
ور دل خواهد بجان توان داد
بیهوده بگرد عقل گشتم
عشقست که داد را دهد داد
مهر معشوق و آتش عشق
در سینه فیض تا ابد باد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş