شمارهٔ ۱۸۲
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
چون بپویی به زمین چرخ زمین تو شود
خوش بهشتی ست که کس راه نشین تو شود
لبم از نام تو آن مایه پرستی که اگر
بوسه بر غنچه زنم غنچه نگین تو شود
چون بسنجد که نه آنست بکاهد از شرم
ماه یکچند ببالد که جبین تو شود
صد قیامت بگدازند و به هم آمیزند
تا خمیر دل هنگامه گزین تو شود
تاب هنگامه درد آرم و گویم هیهات
چه کنم تا غم هجر تو یقین تو شود
به سخن پیچم و اندوه گسارش گردم
برم از غیر دلی را که حزین تو شود
جلوه جز در دل آگاه سرایت نکند
من در آتش فتم از هر که قرین تو شود
چشم و دل باخته ام داد هنر خواهد داد
آن که چون من همه دان و همه بین تو شود
کفر و دین چیست جز آرایش پندار وجود
پاک شو پاک که هم کفر تو دین تو شود
دوزخ تافته ای هست نهادت غالب
آه از آن دم که دم بازپسین تو شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş