شمارهٔ ۴۲
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
به شغل انتظار مهوشان در خلوت شب ها
سر تار نظر شد رشته تسبیح کوکب ها
به روی برگ گل تا قطره شبنم نپنداری
بهار از حسرت فرصت به دندان می گزد لب ها
به خلوتخانه کام نهنگ لا زدم خود را
ستوه آمد دل از هنگامه غوغای مطلب ها
کند گر فکر تعمیر خرابی های ما گردون
نیاید خشت مثل استخوان بیرون ز قالب ها
خوشا بی رنگی دل دستگاه شوق را نازم
نمی بالد به خویش این قطره از طوفان مشرب ها
ندارد حسن در هر حال از مشاطگی غفلت
بود ته بندی خط سبزه خط در ته لب ها
خوشا رندی و جوش ژنده رود و مشرب عذبش
به لب خشکی چه میری در سرابستان مذهب ها
تو خوی پنداری و دانی که جان بردم نمی دانی
که آتش در نهادم آب شد از گرمی تب ها
مبادا همچو تار سبحه از هم بگسلد غالب
نفس با این ضعیفی برنتابد شور یارب ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş