شمارهٔ ۴۶
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
گر پس از جور به انصاف گراید چه عجب
از حیا روی به ما گر ننماید چه عجب
بودش از شکوه خطر ور نه سری داشت به من
به مزارم اگر از مهر بیاید چه عجب
رسم پیمان به میان آمده خود را نازم
گفته باشد که ز گفتن چه گشاید چه عجب
شیوه ها دارد و من معتقد خوی ویم
شوقم از رنجش او گر بفزاید چه عجب
چون کشد می کشدم رشک که در پرده جام
از لب خویش اگر بوسه رباید چه عجب
طره درهم و پیراهن چاکش نگرید
اگر از ناز به خود هم نگراید چه عجب
هرزه میرم شمرد وز پی تعلیم رقیب
به وفا پیشگیم گر بستاید چه عجب
کار با مطربه زهره نهادی دارم
گر لبم ناله به هنجار سراید چه عجب
آن که چون برق به یک جای نگیرد آرام
گله اش در دل اگر دیر نپاید چه عجب
با چنین شرم که از هستی خویشش باشد
غالب ار رخ به ره دوست نساید چه عجب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş