شمارهٔ ۲۹
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
ساقی به من آور قدح پیر مغان را
تا تازه کند جودت او جوهر جان را
یک جام به من بخش از آن خم قدیمی
زان می که کند مست زمین را و زمان را
زان باده که در نشیه او آب حیاتست
زان باده که او جلوه دهد عین عیان را
زان باده که تا با نشد ازو طلعت خورشید
زان باده که سرمست کند پیر و جوان را
قومی که ازین باده چشیدند درین حال
گفتند به مستی همه اسرار نهان را
ما را سخن از یار قدیمست درین راه
زین بیش مگویید حدیث حدثان را
قاسم همه یارست به جز یار دگر نیست
روشن بود این نکته حریف همه دان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş