شمارهٔ ۱۸۰
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
کنی گر رو به صحرا روی صحرا می شود آتش
بشویی گر به دریا روی دریا می شود آتش
چو بر دل بگذرد یاد رخت عالم خبر دارد
به هر جایی که افتد زود رسوا می شود آتش
گرفتارم به دست تندخوی شعله بالایی
که برخیزد چو از جا تا ثریا می شود آتش
دل سرگشته را در آرزوی دیدن رویت
چه شد امروز اگر آب است فردا می شود آتش
مبادا تا کسی هم صحبت روشن دلان گردد
چو بر آیینه افتد گرم سودا می شود آتش
رفاقت کردن ناجنس چون سنگ است و چون آهن
چو با هم آشنا گردند پیدا می شود آتش
چنان از سینه ام قصاب برق آه می ریزد
که گر در بحر آب افتد سراپا می شود آتش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş