شمارهٔ ۲۰۲
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
من که در بزم تو دارم راه پایی همچو شمع
می کنم پیدا برای خویش جایی همچو شمع
نیست قدری شمع را چون آفتاب آید برون
پیش رخسار تو کی دارم بهایی همچو شمع
هر کجا سوزان نشینم در صفات حسن تو
با زبانی آتشین گویم ثنایی همچو شمع
می گذارم ز آتشی بر خویش و می لرزم به هم
تا چو ماهی می کنم در خود شنایی همچو شمع
از گریبان گر سری چون شعله بیرون می کنم
چاک می سازم به سر گاهی قبایی همچو شمع
نیست دوشم زیر بار منت هر ناکسی
من که از پهلوی خود دارم ردایی همچو شمع
می شوم سوزان و می گریم به حال خویشتن
می کنم در سوختن گاهی حیایی همچو شمع
چون توانم سوختن قصاب امشب تا به صبح
من که در بزم بقا دارم فنایی همچو شمع
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş