شمارهٔ ۲۰۶
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
لب آن شوخ طالب علم خندان است در واقع
چو باز این غنچه شد حالم گلستان است در واقع
سخن با آنکه او با من به لفظ خویش می گوید
نمی دانم چرا عالم پریشان است در واقع
به سر دستار می پیچد و من با خویش می گفتم
که بر گرد سرش گردیدن آسان است در واقع
میان او که در دست تصور در نمی آید
چرا در دست تصویر قلمدان است در واقع
اگر صد جان ستاند در عوض بوسی دهد زان لب
بده بستان عزیز من که ارزان است در واقع
نمک پاش است لعلش در تبسم بر جراحت ها
چه شورش ها در این کنج نمک دان است در واقع
اگر نه روی او قصاب را نور نظر باشد
چرا چون چشم قربان گشته حیران است در واقع
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş