شمارهٔ ۲۳۸
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
ای خوش آن روز که از خواب گران برخیزم
به تمنای تو ای سرو روان برخیزم
ای خوش آن دم که به تعظیم خدنگت از خاک
سر قدم ساخته از جا چو نشان برخیزم
پای برخاستنم نیست ز کوی تو مگر
به مددکاری عشق تو ز جان برخیزم
توشه ای کو که از این خانه نهم بیرون پای
از پی چله از این روی کمان برخیزم
در میان حایل عکس رخ دلدار منم
می شود ظاهر اگر خود ز میان برخیزم
ذره از پرتو خورشید سماعی دارد
سزد از عکس تو گر رقص کنان برخیزم
یاد آن لحظه که در آتش شوقت چو سپند
افتم و باز ز جا نعره زنان برخیزم
غیر تسلیم شدن چاره ندارم قصاب
حکم یار است که من از سر جان برخیزم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş