شمارهٔ ۲۴۸
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
کارم ز عقل راست نشد بر جنون زدم
سنگی به شیشه فلک واژگون زدم
رنگین نشد ز گریه مردانه چهره ام
پیمانه را ز میکده دل به خون زدم
بنیاد هستی ام ز نگاهی به باد رفت
تا چون حباب خیمه به دریای خون زدم
برخواستم ز آتش شوق تو چون سپند
گرم آن چنان که نعره ندانم که چون زدم
قصاب برنخاست صدا از یک آشنا
چندان که حلقه بر در دنیا دون زدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş