شمارهٔ ۲۵۶
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
زنم گردم غبار خاطر دلدار می گردم
شوم گر طوطی این آیینه را زنگار می گردم
میان ما و جانان آشنایی نیست بی نسبت
به هر رنگی که آن گل می شود من خار می گردم
ز یک افسانه در خوابیم اما از ره وحشت
به هر کس پا زند ایام من بیدار می گردم
مرا سرگشتگی برجاست تا در دل مکان داری
نفس تا هست بر گرد تو چون پرگار می گردم
به خاک افتاده چون آب روان قصاب در گلشن
به گرد قامت آن سرو خوش رفتار می گردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş