شمارهٔ ۲۷۰
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
سراپایم چمن شد بس گل حسرت دمید از من
چه رنگارنگ گل هایی توان هر روز چید از من
برون شد روشنایی از نظر تا رفت آن دلبر
تهی شد قالب از روح و روان تا پا کشید از من
قدم خم شد چو ابرو تا ز دل برگشت مژگانش
به جای اشک خون بارید چشمم تا برید از من
ندارد مهر گویا کین بود در مذهب خوبان
وگرنه جز محبت حرف دیگر کی شنید از من
ندارم جنس نایابی که ترسم رایگان گردد
به صد جان کی غمش را می تواند کس خرید از من
به قربان تو گردم ز آرزو از من چه می پرسی
چه می آید به درگاه تو دیگر جز امید از من
به من بسیار می ماند نمی دانم که صنع حق
مرا از خاک غم یا خاک غم را آفرید از من
نگاه شوخ او ترسم در این صحرای پروحشت
نیابد منزل خود را ز ناز از بس رمید از من
به گفتار نظیری خویش را قصاب می خواهم
که در روز جزا مظلوم تر نبود شهید از من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş