شمارهٔ ۲۷۳
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
من نمی گویم که منع نرگس غماز کن
بنده چشمت شوم تا می توانی ناز کن
کار عشاق پریشان روزگار از دست رفت
چند روزی تار قانون محبت ساز کن
می توان آیینه کردن محرم اسرار خویش
چون زبان بسته ام دادی انیس راز کن
کس چو من آشفته زلف دلاویز تو نیست
گر پریشان خاطری خواهی مرا آواز کن
گلشن دل ها است در پهلویت از بند قبا
یک گره بگشا و چندین غنچه را دل باز کن
سر زد از گرد عذار یار خط ای مرغ دل
طرفه دامی در چمن گسترده شد پرواز کن
ناوکش قصاب سرگرم از تن خاکی گذشت
می رسد از گرد ره تیرش به دل در باز کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş