شمارهٔ ۴۲
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
برده دل از من پری رویی نمی گویم که کیست
شوخ چشمی طفل بدخویی نمی گویم که کیست
داده از زهر آب بی رحمی فرنگی زاده ای
بهر قتلم تیغ ابرویی نمی گویم که کیست
همچو خال گوشه چشمش دلم افتاده است
در قفای طرفه آهویی نمی گویم که کیست
تا به صبح امشب دماغم را پریشان کرده بود
عطر زلف عنبرین بویی نمی گویم که کیست
دارد آن سبز ملیح کافر بیدادگر
کنج لعلش خال هندویی نمی گویم که کیست
عاقبت قصاب قربان خواهدت کردن کسی
عید قربان در سر کویی نمی گویم که کیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş