شمارهٔ ۶۱
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
می کنم طوفی نمی دانم که طوف کوی کیست
هست محرابی نمی دانم خم ابروی کیست
شهسواری گردنم را در کمند آورده است
می کشد هرسو نمی دانم سر گیسوی کیست
شعله ای در جان نهان دارم ز حسن سرکشی
حیرتی دارم که این آتش ز عکس روی کیست
نیست یک دل کز خدنگ غمزه خون آلود نیست
این کمان ناز حیرانم که در بازوی کیست
بوی مشگی زین گلستان بر مشامم می رسد
باز باد آشفته ساز زلف عنبربوی کیست
هم ز مجنون می گریزد هم ز لیلی می رمد
من نمی دانم که آن وحشی نگه آهوی کیست
سوختی قصاب عمری شد ندانستی چه سود
کاین همه گرمی ز تاب قهر آتش خوی کیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş