شمارهٔ ۵۸
م میرزا حبیب خراسانی
0
Altın Yaprak
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست
از شمع رخت محفلش افروختنی نیست
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ
ای برق مزن خرمن ما سوختنی نیست
در طوف حریمش ز فنا جامه احرام
کردیم که این جامه به تن دوختنی نیست
یک دانه اشک است روان بر رخ زرین
سیم و زر ما شکر که اندوختنی نیست
در مدرسه آموخته ای گرچه بسی علم
در میکده علمی ست که آموختنی نیست
خود را چه فروشی به دگر کس به خود ای دل
بفروش اگر چند که بفروختنی نیست
گویند که در خانه دل هست چراغی
افروخته کاندر حرم افروختنی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş