شمارهٔ ۲۱
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
از بس که آفریده گلت را خدا ملیح
پا تا به سر ملیحی و سر تا به پا ملیح
چشم و لب و دهان و بناگوش و غبغبت
هر یک به شیوه ای خوش و هر یک به جا ملیح
سبقت گرفته گرچه به خط خال دلکشت
باز این جدا ملیح بود آن جدا ملیح
عمرم به سیر و تجربه بر انتها رسید
کس چون تو را ندیده ام از ابتدا ملیح
شرم و حیا تو را به ملاحت فزوده است
خوش آنکه شد ز دولت شرم و حیا ملیح
تا عندلیب نغمه سراید ز عشق گل
باشد بیاد روی تو گفتار ما ملیح
صابر چو غنچه شو متبسم چو گل مخند
زیرا که نیست خنده دندان نما ملیح
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş