شمارهٔ ۳۵
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
ای ساحت قدس همدان ای چمن عشق
جان برخی خاک تو که هستی وطن عشق
هر قطعه ای از خاک تو خلدی است مصفا
کز خاطر عشاق زداید محن عشق
تل و دمن خرم و سبزت زده پهلو
در عالم اندیشه بتل و دمن عشق
هر لاله که از دامن الوند تو روید
زیبنده بود بر تن او پیرهن عشق
تا منظر زیبای تو شد از نظرم دور
نشنیده کسی از دهن من سخن عشق
از فرقت یاران هم آهنگ و وفا کیش
دور از تو شدم ساکن بیت الحزن عشق
هر یک ز معاریف تو در عالم عرفان
خون خورده و نو کرده حدیث کهن عشق
ز آثار بزرگان و اساتید علومت
جاری است بهر عصر و زمانی سنن عشق
اندر کنفت عین قضاة این شرفت بس
کامروز تویی مدفن خونین کفن عشق
آرامگه بوعلی و بقعه ی بابا
آن مخزن حکمت بود این انجمن عشق
شعر شعرای تو زند راه دل خلق
آنسان که بود حسن بتان راهزن عشق
رفت از همدان صابرو گویی که برون شد
از هند سخن طوطی شکرشکن عشق
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş