شمارهٔ ۲۴۱
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست
مراست غم که ندانسته ای وفایی هست
به آفتاب چرا تیغ مطلعم نکشد
مرا که در نظر ابروی دلگشایی هست
چه بسته ای ره پیغام محرمان چو شدند
کبوتر حرمی قاصد صبایی هست
به دیده از مژه گلگون تر است هر خارش
به راه کوی تو رند برهنه پایی هست
سماع خاطر شوریدگان به مطرب نیست
به وادی ای که منم ناله ی درایی هست
خراب می کند آخر ز سیل گریه مرا
میانه ی من و دل طرفه ماجرایی هست
حزین به خاطر خود یاد خیر ره ندهی
درون خلوت دل یار آشنایی هست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş