شمارهٔ ۳۵۴
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
از دلم برخاست دودی آسمان آمد پدید
گردی از خاطر فشاندم خاکدان آمد پدید
حرف عشق آمد به لب شور قیامت ساز شد
داغ دل گل کرد مهر خاوران آمد پدید
رخ نمودی جنت موعود گردید آشکار
جلوه گر گشتی حیات جاودان آمد پدید
خاک بی سرمایه مجنون و خراب افتاده بود
برفشاندی دست و دل دریا و کان آمد پدید
قد به ناز افراشتی غوغای محشر راست شد
حرفی از خود ساختی شور جهان آمد پدید
جان رمید از الفت تن تا تو رفتی از میان
آمدی تا در کنار آرام جان آمد پدید
یک تبسم کردی و شور جهان شد آشکار
یک اشارت کردی و صد داستان آمد پدید
برقع از رخ تا کشیدی جیب گلها چاک شد
سایه تا انداختی سرو روان آمد پدید
درد هجران تو جان بی قراران داغ داشت
رخ نمودی آتش صد خانمان آمد پدید
دیده میگون ساختی میخانه ها در گرد شد
گرد مژگان ریختی دیر مغان آمد پدید
ریخت دست غم حزین در دل مرا صد رنگ داغ
سینه ام را چاک زد حشر نهان آمد پدید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş