شمارهٔ ۳۷۵
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند
آتشی بود که در خرمن پندار زدند
عاشقان را نرسد غیرگل داغ چو شمع
آتشین لاله درین بزم به دستار زدند
حال جان سوختگان سوخته جانان دانند
رهروان زابله آبی به خس و خار زدند
عید دیدار مبارک به جگر سوختگان
که عجب نقشی از آن روی عرق بار زدند
شد چو پیراهن فانوس فروزان به نظر
آستینی که به مژگان شرر بار زدند
خال مشکین تو را زد چو رقم کلک قضا
داغ حسرت به دل نافه تاتار زدند
داغ دل خوش که صفیری به خراش جگرم
دوش در حلقه مرغان گرفتار زدند
خوش بهشتی ست غم عشق که مرغان اسیر
در قفس قهقه کبک به کهسار زدند
از طرب چون نخروشد رگ جان تو حزین
کز دم تیغ ستم زخمه برین تار زدند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş