شمارهٔ ۴۴۷
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
کجا پاس حجاب از زاهد بی پیر می آید
که تا میخانه هم با خرقه تزویر می آید
مزن دم با من آتش نفس در شکرافشانی
تو را ای صبح خام از کام بوی شیر می آید
دلا آسان نمی آید به کف سامان آزادی
اگر از عقل رستی عشق دامنگیر می آید
نظربازی مرا گرم است با خورشید رخساری
که آب از دیدنش در دیده تصویر می آید
ندارم فرصت آن تا جواب نامه باز آید
رسد بر لب مرا جان زود و قاصد دیر می آید
اجل کی می زند مهر خموشی بر لب مردان
مزار ما نیستان گشت و بانگ شیر می آید
حزین آوازه مجنون فرو ننشست و ننشیند
که از شور بیابان ناله زنجیر می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş