شمارهٔ ۷۰۱
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
می شود دل چو گل از عیش پریشان چه کنم
غنچه سان گر نکشم سر به گریبان چه کنم
داده جمعیت دلهای اسیران بر باد
نکنم شکوه از آن زلف پریشان چه کنم
دل به آن چشم فسون ساز که چشمش مرساد
من گرفتم ندهم با صف مژگان چه کنم
طعنه بر بی دل و دینان مزن ای زاهد شهر
دل و دین می برد آن نرگس فتان چه کنم
سر و سامان بود ارزانی ناقص خردان
من که دیوانه عشقم سر و سامان چه کنم
چند گویی که به دل مهر بتان پنهان دار
بوی یوسف رود از مصر به کنعان چه کنم
من نه آنم که به دنبال دل از جا بروم
می کشد سوی خود آن سرو خرامان چه کنم
می زنم خویش به آن شعله بی باک حزین
بیش ازین نیست مرا طاقت هجران چه کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş