شمارهٔ ۷۴۶
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
کوتاه ماند دست تمنا در آستین
داریم گریه بی تو چو مینا در آستین
تا صبح حشر پرده نشین است همچنان
از شرم ساعدت ید بیضا در آستین
ثابت نمی شود به تو خون شهید عشق
خنجر به دست داری و حاشا در آستین
منت خدای را که درین خشک سال دهر
دارد کفم ز آبله دریا در آستین
روشن چراغ مسجد و میخانه از من است
در دست سبحه دارم و مینا در آستین
تا داده اند خرقه تقوا ز مشربم
بوده ست شیشه در بغلم یا در آستین
دارند عالمی چو حزین نیازمند
در راه تیغ ناز تو جانها در آستین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş