شمارهٔ ۷۷۸
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
روی که جلوه کرده که حیرانم این چنین
زلف که دیده ام که پریشانم این چنین
دست غم که بر زده است آستین ناز
رسوا نبود چاک گریبانم این چنین
مژگان شوخ چشم که دل را فشرده است
رنگین نبوده دیده گریانم این چنین
احسان اشک و دولت مژگان زیاد باد
لخت جگر نبود به دامانم این چنین
بر لب رسید جان و نیامد به پرسشم
جان آنچنان ترحم جانانم این چنین
در دشت وحشت از غم آن شوخ کم نگاه
دنباله گرد چشم غزالانم این چنین
چون ابرگریه ناکم و چون قطره تنگدل
اشک عیان چنان غم پنهانم این چنین
تار نفس کشیده به پرگاله دل است
هرگز غمت نداشت به سامانم این چنین
بنگر سپند و مجمره تا روشنت شود
دل آن چنان و سینه سوزانم این چنین
مصر جهان به یوسف من چاه محنت است
زندانی وفای عزیزانم این چنین
بی جام باده حاصل عمرم ندامت است
از توبه شراب پشیمانم این چنین
از روی یار طوطی ما شد شکرشکن
آیینه کرده است سخندانم این چنین
دارد حزین جدایی آن نازنین غزال
مجنون صفت به کوه و بیابانم این چنین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş