شمارهٔ ۸۰۵
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
لعل لب او تا به لب جام رسیده
جان بر لبم از رشک به ناکام رسیده
خجلت به گلاب ار دهد اشکش عجبی نیست
چشمی که به آن عارض گلفام رسیده
حیرت کند از قطره آبی که گهر راست
هر کس به غلط بخشی ایام رسیده
زد چاک ز باد سحری جامه جان را
از غنچه بپرسید چه پیغام رسیده
آتش نفسان شمع نهانخانه خاکند
نوبت به من تیره سرانجام رسیده
گر شیوه پرواز ندانم عجبی نیست
بال و پر من در شکن دام رسیده
هر راهروی می رسد انجام به منزل
دل بس که تپیده ست به آرام رسیده
کو صبح نشاطی که دمی شاد برآرم
چون شمع سحر روز مرا شام رسیده
مانده ست نشانی که ز من رنگ پریده ست
خورشید حیاتم به لب بام رسیده
جز سوختنم شمع صفت کار دگر نیست
شادم که مرا کار به انجام رسیده
چیزی که به یادش نرسد دوری خویش است
هر کس به وصال تو دلارام رسیده
پیداست حزین از سخنت گرمی شوقی
جوشیده بسی تا که می خام رسیده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş