شمارهٔ ۸۱۰
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
دوشین چو شفق بودم خون جگر آلوده
کان ماه به شهر آمد گرد سفر آلوده
از خیل تماشایی گردش حشری پویان
آیینه رخسارش نور نظر آلوده
گرد خط مشکینش چون کحل سلیمانی
خال لب نوشینش مور شکر آلوده
گلرنگ ز تاب می رخسار سمن فامش
وز رشح گلاب خوی دامان و بر آلوده
در خون غم آشامان دامن چوگل آغشته
وز صاف می لعلی یاقوت تر آلوده
در نافه هر جعدش چین و ختنی پنهان
در غالیه گیسو سر تا کمر آلوده
بودم ز تب هجران افتاده به راه او
داغم جگر افشرده اشکم شرر آلوده
افراشت به بالینم شمشاد خرامان را
ناگه ز دلم سر زد آهی اثر آلوده
بنشست وگرفت آن مه از مهر در آغوشم
چون نقش قدم بودم خاک گذر آلوده
از اشک فرو شستم اندام غبار آگین
کز من نشود ناگه آن دوش و برآلوده
دید از شب هجر خود چون گریه ی تلخم را
بگشود به دلداری لعل شکر آلوده
گفتا که نظر بگشا بر زلف و بناگوشم
گر زانکه ندیدستی شام سحر آلوده
از شکر جفای ما کام ار نکنی شیرین
از شکوه مکن باری لب را دگر آلوده
گفتم که غمین مپسند امروز حزینت را
فرداست که از خونش دیوار و در آلوده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş