شمارهٔ ۸۱۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
دوش بس خوش روزگاری داشتم
تا سحر در بر نگاری داشتم
تا برآمد الصلات از پشت بام
دست در بوس و کناری داشتم
بر جمالش از لب می گون او
می شکستم گر خماری داشتم
خوش بود تنگ شکر در بر شگرف
راستی فربه شکاری داشتم
بوسه ها کردم غنیمت بی شمار
گرچه یک یک را شماری داشتم
بوده ام بر خرمن گل خفته لیک
از نگهبانانش خاری داشتم
چون گرفتم در کنارش از میان
رفت بیرون گر غباری داشتم
هم شبی خوش روز کردم عاقبت
از پی آنک انتظاری داشتم
با نزاری گفت فردا بازگوی
دوش بس خوش روزگاری داشتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş