شمارهٔ ۱۶۲
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
دم آخر که مرا عمر به سر می آید
گر تو آیی به سرم عمر دگر می آید
گر نگریم جگر از درد تو خون می بندد
ور بگریم ز درون خون جگر می آید
منم آن کوه غم و درد که سیلاب سرشک
هردم از دامن من تا به کمر می آید
چون کنم از تو فراموش که روزی صد بار
جلوه حسن تو در پیش نظر می آید
در قفای سپر سینه به جان است دلم
که چرا تیر تو اول به سپر می آید
سبزه نورسته بود خوب ولی خوب تر است
سبزه خط تو هرچند که برمی آید
شب ز فریاد هلالی سگت افغان برداشت
کین چه غوغاست که شب تا به سحر می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş