شمارهٔ ۱۶۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
دلم واقف نبود آن دم که جان رفت
تن اینجا رفت و جان با کاروان رفت
فتادم خسته و مرهم جدا شد
بماندم تشنه و آب روان رفت
زمین بودم مرا افتاده بگذشت
قمر بود او مگر بر آسمان رفت
سرم از غیرت آن گرد شد خاک
که نعل باد پای او بر آن رفت
همی گفتم عنان او بگیرم
درین بودم که از دستم عنان رفت
میان ای ساربان بگشا و بنشین
که سیل ابر چشمم بی کران رفت
دلم را بر هیون همچون جرس بند
که صد فرسنگ ازو خواهد فغان رفت
اگر ناصر ز هجران گرد گردد
هنوز اندر پی او می توان رفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş