شمارهٔ ۱۳۴
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
نرسیده ست به گوش تو مگر فریادم
ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم
در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی
که بر او فتنه شوی تا بستاند دادم
طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم
تا از اینجا به سر کوی تو آرد بادم
تا رگی در تن من زنده بود می ورزم
هوس بندگیت وز دو جهان آزادم
اشک رازم همه چون باد فرو می خواند
ور نه من راز تو را پیش کسی نگشادم
هر کسی را بود از دوست تمنای وصال
من بیچاره به امید خیالی شادم
دوش می گفت خیال تو که بیچاره همام
خوش نیاسود دمی تا قدمی ننهادم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş