شمارهٔ ۱۴۶
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
عالمی را به جمالت نگران می بینم
نه بدین دل نگرانی که من مسکینم
مگرم دست اجل از سر پا بنشاند
ور نه تا هست قدم از طلبت ننشینم
بر سر کوی تو یا سر بنهم یا باشد
آستان تو شبی تا به سحر بالینم
سنگ هایی که قدمگاه تو باشد آن شب
لعل و یاقوت کنم از مژه خونینم
مذهبم عاشقی و قبله من روی تو شد
من از این مذهب اگر دور شوم بی دینم
نه چنان فتنه آن شکل و شمایل شده ام
که بود عزم تماشای گل و نسرینم
غیرت آید نظرم را به غرامت گیرد
بی تو گر سرو روان یا گل خندان بینم
به گدایان نرسد آن لب شیرین باری
تو سخن گوی که تا من شکری می چینم
خوشم آید سخنت ور همه دشنام دهی
آفرین بر لبت آن دم که کنی نفرینم
زان حلاوت که ز وصف تو دهانم یابد
می توان دید اثری در سخن شیرینم
داد حسن تو ملاحت به غزل های همام
چون بخوانم در و دیوار کند تحسینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş