شمارهٔ ۱۴۶
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
زهی کمال رای تو جهان به زیر پای تو
رضای تو قضای حق قضای حق رضای تو
تویی که جان عالمی چه جان جهان جام همی
زهی صفا و خرمی به عالم از صفای تو
سزد که فخر هر زمان زمین کند بر آسمان
زهی شرافت مکان که اندر اوست جای تو
تویی که هر شب از فلک همی رساندت ملک
ندای اننی معک به ذکر یا خدای تو
تو را سزد ز سروری به بنده مهرگستری
سزاست ذره پروری بر آفتاب رای تو
من حقیر کیستم خود آگهی که چیستم
چه کرده ام که نیستم به هیچ ره سزای تو
مکش به زاریم کنون به کام دشمنان دون
گرفتم این که شد فزون خطایم از عطای تو
مران به خواری از درم مکش به خاک و خون پرم
به آن سرا رود سرم نگردم از هوای تو
ببین به سویم از کرم که مانده ام اسیر غم
تو منعمی و محتشم منم کمین گدای تو
ز اشک و آه سرکشم میان آب و آتشم
تو را خوش است اگر خوشم قسم به خاک پای تو
فلک ز بخت پست من بود پی شکست من
چه کوته است دست من ز دامن رسای تو
مرا به جز تو هیچ کس نه جز تو از تو ملتمس
همین هوس مرا و بس تو دانی و خدای تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş