شمارهٔ ۱۸
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
کرد طلوع آفتاب خیز برون بر چراغ
منزل ما ز آفتاب چون دل اهل صفاست
فتنه صورت شود گو دل لعبت پرست
جان که به معنی رسید غافل از این ماجراست
بود دلم بت پرست از کف ایشان بجست
دوست چو آمد به دست بت شکنی کار ماست
چشم صوربین بود بی خبر از حال دل
دیده دل را نظر بر صفت کبریاست
چند زنی ای همام لاف ز سودای او
عاشق و حیران دوست بسته در این ماجراست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş