شمارهٔ ۱۹۰
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
ترسا بچه ای ناگه بر کف می گلناری
از صومعه باز آمد سرمست به عیاری
بنشست چو عیاران آن مونس غم خواران
از پسته خندان کرد آغاز شکر باری
افتاد ز عشق او در صومعه غوغایی
جستند ز سالوسی پیران همه بیزاری
از دیده پیر ما شد اشک روان حالی
چون دید مریدان را از عشق بدان زاری
بگشاد زبان کای زین این بی ادبی تا چند
از روی چنین پیری خود شرم نمی داری
ترسا بچه گفت او را من گر چه ز می مستم
ای پیر تو نیز آخر مست می پنداری
من مستم و آگاهم از مستی خود باری
مستی تو و می لافی از عالم هشیاری
ای پیر از این مستی هشیار شوی حالی
گر نوش کنی جامی زین باده گلناری
پیر از سخن کودک زد چاک گریبان را
برخاست غرامت را افتاده به صد خواری
می بستد و خندان شد بر وی همه آسان شد
اندر صف رندان شد مشهور به می خواری
دردا که چنین پیری دردی کش طفلی شد
از گفته ترسایی برگشت ز دین داری
هر بیدل بی معنی این رمز کجا داند
مگشای همام این سر گر صاحب اسراری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş