شمارهٔ ۵۲
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
هر کاو سر تو دارد پروای سر ندارد
مست تو تا قیامت از خود خبر ندارد
هر عاشقی که جانش بویت شنیده باشد
سر بی نسیم زلفت از خاک برندارد
تر دامن است هر کاو لافی زند ز عشقت
وان گه دو چشم خود را پیوسته تر ندارد
آنجا که حاضر آید آن شکل و آن شمایل
گر بنگرد به غیری چشمم نظر ندارد
سر تا قدم چو جانی ای آب زندگانی
کاین حسن و این لطافت هرگز بشر ندارد
سرهای عاشقانت بر خاک آستانت
چندان بود که آنجا کس رهگذر ندارد
هر یک به جست و جویی میلی کند به سویی
جانم ز منزل تو عزم سفر ندارد
وصفت چنان که باید دایم همام گوید
هر کان گهر نبخشد هر نی شکر ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş