بخش ۱ - بسم اللّه الرحمن الرحیم

ا امیر حسینی هروی
0 Altın Yaprak
باز طبعم را هوای دیگر است بلبل جان را نوای دیگر است باز شهباز دلم پرواز کرد تا چه رسم است اینکه یار آغاز کرد این چه شور است آخر اندر خاطرم مایه سودا بود اندر سرم در مشام من چه گل دارد خبر این نسیم از باغ خلد آمد مگر موج دریای معانی میرسد یا نشان از بی نشانی میرسد طبع را الهام ربانیست این یا مگر تلقین روحانیست این از جهان جان فتوحست این سخن ماورای عقل و روحست این سخن برتر است از عرش اعلی منزلش زانکه توحید خدایست اولش گرچه گفتم آنچه از تقلید ماست وحدتست او برتر از توحید ماست بر زبان حرف آید و در دل خیال برتر است از هر دو ملک لایزال هیبتش مرغ خرد را پر بسوخت طوطی اندیشه ها را لب بسوخت دور از این اندیشه تأویل همه برتر از تشبیه و تمثیل همه سر توحیدش نیابد فهم کس حیرت آمد حاصل دانا و بس عزتش اندیشه را مسمار زد تا یقین اینجا در انکار زد کفر و ایمان گفته در حیرت ورا جل و عز تشبیه یا رب الوری هرچه هستش آشنایی میدهد جمله بر وحدت گواهی میدهد تا نپنداری که او بیش و کم است کاین همه از نوع و جنس عالمست پنج و چار و شش نباشد ذات او نفی هستیها بود اثبات او چون نگشت آگه کس از سر قدم علت معلول را درکش قلم مبدع بیچون و بی آلت خداست هرچه عقلت پی برد اینجا خطاست کفر و ایمان عرصه میدان او گوی دلها درخم چوگان او آنچه دریابد همه زیبا نهاد الذی هو قاهر فوق العباد فعل او با فعل کس مانند نی جز خموشی رهبری مانند هی پرتو او داده مارا خرمی ورنه چند و چیست اصل آدمی صنع او چون لطف خود اظهار کرد آب و گل را قابل دیدار کرد کنت کنزا تا چه حکمتهاست این فیه من روحی چه نسبتهاست این این همه آب حیات از جوی تو عقل را سرگشته گم در کوی تو آتش شوقت جهانی سوخته بی تو شمع هیچکس نفروخته از صفات ذات پاکت نیک بد معترف گشته بنادانی خود خطبه بر نام تو خوانند این همه از تو جز نامی ندانند این همه گرچه توحید تو می خوانیم ما هم تو دانایی و نادانیم ما ای پر از غوغای تو بازار دل حیرت و سوداست با تو کاردل عقل چون زایل شود خود غافل است کی شناسد مر تو را این مشکل است تا قبول فیض تو همره نشد جان زجان و دل ز دل آگه نشد قدرتت یک نفخه در حکمت دمید جوهر و جسم و طبایع شد پدید قسمت از امر تو آمد بیش و کم گردش افلاک باشد متهم زیر و بالا و نهان و آشکار نیست جز آثار صنع کردگار حضرت او برتر از الا و لاست این مگس دان از پی غوغای ماست ای مبرا از خیالات و گمان ای منزه از اشارات و بیان آدمی را کی رسد اثبات تو ای بخود معروف و عارف ذات تو گر دمی لطف توام تلقین کند جبرییلم از فلک تحسین کند چون کمال دانشم نادانیست چاره کارم همه حیرانیست باریم توفیق ده تا یک نفس بر زبان رانم همی حمد تو بس این عروسی را که گشتم جلوه گر تازه دارش پیش هر صاحبنظر پرده بر رویش فروهشتم بسی تا نبیند خویشتن را هر کسی مریم بکر آمد این پوشیده رو همچو مریم بی گناه از گفتگو یا رب از چشم بدانش دور دار اهل دل را چشم از او پرنور دار من که حلقه بر در جان میزنم رب هب لی چون سلیمان میزنم بخششی کن تا بدار الملک دین ملک معنی را کنم زیر نگین مهر خود کن تا بخوانندش همه داغ خود کن تا بدانندش همه وارهان از محنت آب و گلم تا شود هستی تو جان و دلم کاشف اسرار و دانای ضمیر چون تو را دانم خدایا دستگیر بر سر کوی خودم خورسندکن هرچه من بگسسته ام پیوند کن گر بگردد قبله معبودم تویی و ر بپاید قصه مقصودم تویی ای ورای هرچه میگیرم قیاس نعمتم دادی و کردی حق شناس گر زیان کردم تو دیدی از نهفت صد یکی نتوانم از شکر تو گفت گر بهر مویی دو صد سجده برم شکر مویی ناورم چون بنگرم بد بسی کردم نکو پنداشتم هیچ جای آشتی نگذاشتم ای شب افروز سحرخیزان راه همچو شب دارم دل و نامه سیاه حالت من گشته چون صبح نخست بی ثبات و خود نما ونادرست غافلم از کار و عقلم داده ای من گریزانم تو در بگشاده ای رحم کن بر غفلت و نادانیم کی بخواند گر تو بیرون رانیم ای امید ناامیدان کوی تو هر دو عالم را اشارت سوی تو زان عنایتهای بی علت که هست این ز پا افتاده را مفکن ز دست پیش از آن کز من توانایی رسد رحمتی کن گرچه رسوایی رسد دانشم از عالم تحقیق بخش بر طریق مصطفی توفیق بخش

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.