شمارهٔ ۴۴۵
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
غم هجر تو پایانی ندارد
به غیر از وصل درمانی ندارد
دلی کان بسته جانانه ای نیست
توان گفتن که آن جانی ندارد
هر آن سر کاو ز سودای تو خالیست
چو زلفت هیچ سامانی ندارد
چو مجموعست کار زلف از آن روی
غم حال پریشانی ندارد
خیالش با سواد دیده می گفت
که کس همچون تو مهمانی ندارد
همه اسباب خوبی دارد آن ماه
دریغا عهد و پیمانی ندارد
جهان را زان سبب رو در خرابیست
که اشفاق جهانبانی ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş