شمارهٔ ۵۲۲
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
از بحر غم دلم به کرانه نمی رسد
کشتی وصل ما به میانه نمی رسد
چندان که آه می زنم از تیغ جور تو
آن تیر آه ما به نشانه نمی رسد
چون زلف دلبران دل سرگشته ام ز غم
آشفته شد چنانکه به شانه نمی رسد
بسیار محنتی به جهان دیده ام ولی
هیچم به درد جور زمانه نمی رسد
یار مرا بسیست چو ما یار در جهان
ما را خیال یار یگانه نمی رسد
چشمم به راه بود که جانان رسد به ما
در گوش جان به غیر فسانه نمی رسد
جانا چو عهد ما بشکستی به دست جور
بر ما تو را گرفت و بهانه نمی رسد
یک دم نمی رود ز غم تو که بر دلم
از آتش فراق زبانه نمی رسد
گفتم به وصل خویش مرا دستگیر باش
گفتا وصال ما به جهان نه نمی رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş