شمارهٔ ۵۹۴
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
مژده دادند دلم را که دلا یار آمد
غم مخور ای دل غمدیده که غمخوار آمد
زآب چشم تو که سرچشمه حیوان ارزد
میوه شاخ شب وصل تو در بار آمد
گفتم آخر دل بیچاره هجران دیده
ناله و آه سحرگاه تو در کار آمد
از گلستان وصال تو نگارا به چه روی
زان نصیب من دلداده همه خار آمد
دل به بوی شب وصل تو به کویت بگذشت
در سر زلف تو ناگاه گرفتار آمد
بی تکلف به چمن سرو چمان از قد تست
از قد افتاد چو قد تو به رفتار آمد
طوطیان لال شده ستند و مکرر شده قند
تا لب لعل تو در خنده و گفتار آمد
سخن تلخ تو جانا چو شکر نوشیدم
گر صدم تلخی از آن لعل شکربار آمد
قسمم خاک کف پای تو کاندر غم هجر
دلم از جان جهان یک سره بیزار آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş