شمارهٔ ۵۹۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
به روز وصل از رویت چو برقع می براندازی
من از خود می شوم غایب تو با خود عشق می بازی
کبابی سازم از بهر تو خود را همچو پروانه
اگر ای شمع مومین دل شبی با فقر ما سازی
به زیر پای تو خلقی همی میرند چون موران
سوار من ببین باری که مرکب بر که می تازی
چو من از امتحان عشق خالص می برون آیم
من رخ زرد را چون زر در آتش چند بگدازی
سحرگه مرغ می گوید دریغا گر نبودی دی
خزان را یاد کن ای گل به حسن خود چه می نازی
نخیزد همچو تو سروی چمن را در گل اندامی
نباشد همچو من بلبل جهان را د رخوش آوازی
به بازی گفتمش جان می دهم از بهر یک بوسه
به خنده گفت ای ناصر مکن با جان خود بازی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş