شمارهٔ ۸۹۷
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
آن مرغ که بود زیرکش نام
افتاده به هر دو پای در دام
در بند بلا فتاد از آغاز
تا خود به کجا رسد سرانجام
آیا تو کجا و ما کجاییم
دردا که به هرزه رفت ایام
ترسم که ز جور تو برآید
ناگاه به شهر فتنه عام
خرم دل آنکه با نگاری
در گوشه خلوتی کشد جام
رخسار تو زیر زلف مشکین
صبحیست مقیم بوده شام
سرپنجه روزگار غدار
شیران زمانه را کند رام
چون کام دل از تو برنیامد
صبر از تو همی کنم به ناکام
نومید مشو دلا چه دانی
باشد که بیابی از جهان کام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş