شمارهٔ ۱۴۱
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
دلم بستان و آنگه عشوه میده
چنین خواهم زهی نامهربان زه
بقصد خون من زینسان چرایی
کمان ابروان آورده در زه
میم هر لحظه رو بر من ترش کن
گلم هر لحظه ام خاری دگرنه
مرا زین پس مگو فردا و فردا
کزین عشوه نخواهم گشت فربه
مرا گفتی ترایم گر مرایی
همین شیوه ازینم پرده میده
ز تو بوسی طلب کردم ندادی
تو جان خواهی و نتوان گفتنت نه
چه گویی ترک جان و دل بگویم
بدین مایه رهم از تو مرا به
همه قصدت بجانم بود و بردی
ازان فارغ شدی الحمدلله
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş