شمارهٔ ۲۲۵
ج جامی
0
Altın Yaprak
دلم از خم صفا جام مصفا زده است
همتم سنگ بر این طارم مینا زده است
نقد عرفان ز مقلد مطلب کان مسکین
دست در آرزوی نسیه فردا زده است
زر و سیمی که بر آن خواجه نظر دوخته است
مشت خاکی ست که در دیده بینا زده است
برفشان جیب که خار قدم تجرید است
نیم سوزن که سر از جیب مسیحا زده است
دوست را باش و بساط عمل خود طی کن
بس مصلی که رهش نقش مصلا زده است
بی غباری به حرم کعبه روی پی برده ست
کآب راه حرم از آبله پا زده است
گرچه تنگ است بسی خانه صورت جامی
کم کسی خیمه ازین خانه به صحرا زده است
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş