شمارهٔ ۲۲۰
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
حسن حیرت آفرینش جلوه پیرایی گرفت
تا نقاب از پرده چشم تماشایی گرفت
بسته شد اشکم درون سینه چون در یتیم
بسکه از غربت دلم در کنج تنهایی گرفت
دیده واری توتیا برداشت از راهش نسیم
چشم صد گلزار نرگس نور بینایی گرفت
لب نیالایی به می کز روز شد رسوایی دهر
صبحدم چون جام مهر از چرخ مینایی گرفت
باطن پیرمغان امروز با ساز و شراب
محتسب را بر سر بازار رسوایی گرفت
طبل شهرت از تپیدن های دل جویا زدم
لاله داغ نهانم رنگ رسوایی گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş